تبلیغات
کتیب - پست های آذر 1384


کتیب


چهارشنبه 30 آذر 1384

غم آمده غم آمده انگشت بر در میزند
هر ضربه انگشت او بر سینه خنجر میزند
ای دل بكش یا كشته شو غم را در اینجا ره مده
 گر غم در اینجا پا نهد آتش به جان در میزند
از غم نیاموزی چرا ای دلربا رسم وفا
غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر میزند

فریدون مشیری




نوشته شده توسط رزالین در چهارشنبه 30 آذر 1384 و ساعت 04:12 ق.ظ

سه شنبه 29 آذر 1384

راز من

هیچ جز حسرت نباشد كار من
بخت بد بیگانه ای شد یار من
بی گنه زنجیر بر پایم زدند
وای از این زندان محنت بار من
وای از این چشمی كه می كاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در مینهد تا بشنود
شاید آن گمگشته آواز مرا
گاه می پرسد كه اندوهت ز چیست
فكرت آخر از چه رو آشفته است
بی سبب پنهان مكن این راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است
گاه می نالد به نزد دیگران
كو دگر آن دختر دیروز نیست
آه آن خندان لب شاداب من
این زن افسرده مرموز نیست
گاه میكوشد كه با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم كند
گاه می خواهد كه با فریاد خشم
زین حصار راز بیرونم كند
گاه میگوید كه : كو ‚ آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونكار تو ؟
دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم
نیست پیدا بر لب تبدار تو
من پریشان دیده می دوزم بر او
بی صدا نالم كه : اینست آنچه هست
خود نمیدانم كه اندوهم ز چیست
زیر لب گویم : چه خوش رفتم ز دست
همزبانی نیست تا برگویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش
بیگمان هرگز كسی چون من نكرد
خویشتن را مایه آزار خویش
از منست این غم كه بر جان منست
دیگر این خود كرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم كه هیچ
الفتم با حلقه زنجیر نیست
آه اینست آنچه می جستی به شوق
راز من راز نی دیوانه خو
راز موجودی كه در فكرش نبود
ذره ای سودای نام و آبرو
راز موجودی كه دیگر هیچ نیست
جز وجودی نفرت آور بهر تو
آه نیست آنچه رنجم میدهد
ورنه كی ترسم ز خشم و قهر تو

فروغ فرخزاد




نوشته شده توسط رزالین در سه شنبه 29 آذر 1384 و ساعت 05:12 ق.ظ

دوشنبه 28 آذر 1384

ببار ای نم نم باران زمین خشك را تر كن
 سرود زندگی سر كن دلم تنگه ... دلم تنگه
بخواب ، ای دختر نازم بروی سینه ی بازم
كه همچون سینه ی سازم همه ش سنگه... همه ش سنگه
نشسته برف بر مویم شكسته صفحه ی رویم
 خدایا ! با چه كس گویم كه سر تا پای این دنیا
همه ش ننگه ... همه ش رنگه 
 

کارو

 




نوشته شده توسط رزالین در دوشنبه 28 آذر 1384 و ساعت 02:12 ق.ظ

جمعه 25 آذر 1384

درون سینه آهی سر دارم
رخی پژمرده رنگی زرد دارم
 ندانم عاشقم مستم چه هستم ؟
همی دانم دلی پر درد دارم
 

 فریدون مشیری




نوشته شده توسط رزالین در جمعه 25 آذر 1384 و ساعت 06:12 ق.ظ

پنجشنبه 24 آذر 1384

بین این همه غریبه
تو به آشنا می مونی
 حرفای تلخی كه دارم
 من نگفته ، تو می دونی
من پر از حرفای تازه
 عاشق گفتن و گفتن
 تو با درد من غریبه
 اما تشنه ی شنفتن
 صدای ترد شكستن
 مثل گریه با صدامه
 تلخی هق هق گریه
طعم سرد خنده هامه
 گرمی دست نوازشگر تو
 مرهم زخمای كهنه ی منه
 تپش چشمه ی خون تو رگ من
 تشنه ی همیشه با تو بودنه
ململ ابری دستات
 پر رحمت مثل بارون
ساكت نجیب چشمات
 پر غربت بیابون
 واسه اینتن برهنه
ناز دست تو لباسه
حس گرم با تو بودن
 مثل رؤیا ناشناسه
 مثل حس كردن و دیدن
 عاشق منظره هایی
 دشمن ساده و پاك
پرده ی پنجره هایی

ایرج جنتی عطایی




نوشته شده توسط رزالین در پنجشنبه 24 آذر 1384 و ساعت 05:12 ق.ظ
Desined By Mohamad + Alireza