تبلیغات کتیب

غم آمده غم آمده انگشت بر در میزند
هر ضربه انگشت او بر سینه خنجر میزند
ای دل بكش یا كشته شو غم را در اینجا ره مده
گر غم در اینجا پا نهد آتش به جان در میزند
از غم نیاموزی چرا ای دلربا رسم وفا
غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر میزند


هیچ جز حسرت نباشد كار من
بخت بد بیگانه ای شد یار من
بی گنه زنجیر بر پایم زدند
وای از این زندان محنت بار من
وای از این چشمی كه می كاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در مینهد تا بشنود
شاید آن گمگشته آواز مرا
گاه می پرسد كه اندوهت ز چیست
فكرت آخر از چه رو آشفته است
بی سبب پنهان مكن این راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است
گاه می نالد به نزد دیگران
كو دگر آن دختر دیروز نیست
آه آن خندان لب شاداب من
این زن افسرده مرموز نیست
گاه میكوشد كه با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم كند
گاه می خواهد كه با فریاد خشم
زین حصار راز بیرونم كند
گاه میگوید كه : كو ‚ آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونكار تو ؟
دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم
نیست پیدا بر لب تبدار تو
من پریشان دیده می دوزم بر او
بی صدا نالم كه : اینست آنچه هست
خود نمیدانم كه اندوهم ز چیست
زیر لب گویم : چه خوش رفتم ز دست
همزبانی نیست تا برگویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش
بیگمان هرگز كسی چون من نكرد
خویشتن را مایه آزار خویش
از منست این غم كه بر جان منست
دیگر این خود كرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم كه هیچ
الفتم با حلقه زنجیر نیست
آه اینست آنچه می جستی به شوق
راز من راز نی دیوانه خو
راز موجودی كه در فكرش نبود
ذره ای سودای نام و آبرو
راز موجودی كه دیگر هیچ نیست
جز وجودی نفرت آور بهر تو
آه نیست آنچه رنجم میدهد
ورنه كی ترسم ز خشم و قهر تو


ببار ای نم نم باران زمین خشك را تر كن
سرود زندگی سر كن دلم تنگه ... دلم تنگه
بخواب ، ای دختر نازم بروی سینه ی بازم
كه همچون سینه ی سازم همه ش سنگه... همه ش سنگه
نشسته برف بر مویم شكسته صفحه ی رویم
خدایا ! با چه كس گویم كه سر تا پای این دنیا
همه ش ننگه ... همه ش رنگه

درون سینه آهی سر دارم
رخی پژمرده رنگی زرد دارم
ندانم عاشقم مستم چه هستم ؟
همی دانم دلی پر درد دارم
فریدون مشیری


بین این همه غریبه
تو به آشنا می مونی
حرفای تلخی كه دارم
من نگفته ، تو می دونی
من پر از حرفای تازه
عاشق گفتن و گفتن
تو با درد من غریبه
اما تشنه ی شنفتن
صدای ترد شكستن
مثل گریه با صدامه
تلخی هق هق گریه
طعم سرد خنده هامه
گرمی دست نوازشگر تو
مرهم زخمای كهنه ی منه
تپش چشمه ی خون تو رگ من
تشنه ی همیشه با تو بودنه
ململ ابری دستات
پر رحمت مثل بارون
ساكت نجیب چشمات
پر غربت بیابون
واسه اینتن برهنه
ناز دست تو لباسه
حس گرم با تو بودن
مثل رؤیا ناشناسه
مثل حس كردن و دیدن
عاشق منظره هایی
دشمن ساده و پاك
پرده ی پنجره هایی
