کتیب

در این سیاهی مطلق عمر من به پایان می رود افسوس
در این غربت عشق من به اسارت می رود افسوس
در این بیگانگی از تو شعر من به پایان می رود افسوس
در این مسلخ آشفتگی روح من به تاراج می رود افسوس
.........


بیا تا من منم من را رها کن
عبور از عشق را بی من بنا کن
من از عشق تو لبریزم میازار
بیا این پیله را از تن جدا کن
تن تبدار من شوق تو دارد
بیا و در آغوشم شوری بپا کن


خیلی سال پیش یه عزیزی تو کتابی که بهم درس میداد نوشت:
سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل
بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران
و من سالهاست زیر لب زمزمه می کنم:
سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل
بیرون نخواهمش کرد حتی به روزگاران

دخترك خنده كنان گفت كه چیست
راز این حلقه زر
راز این حلقه كه انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه كه در چهره او
اینهمه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت
حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است
همه گفتند : مبارك باشد
دخترك گفت : دریغا كه مرا
باز در معنی آن شك باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر كرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی كه به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن پریشان شد و نالید كه وای
وای این حلقه كه در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه بردگی و بندگی است


تنها لحظات شیرین زندگی ام رابخاطر مادرم از سرزمین عشق پس گرفتم و ریختم پای گهواره كودكی ام ، آنجا كه او تمام خاطرات جوانی اش را در لای لای خلاصه كرده است
